خرید بک لینک
رخ چون بت یارم، فسرده ز زنگاران

نشستم پیش معشوقه، که آرامش دهم جانان

بگفتا آرزوی دل، بگفتا آن غم چهره

خدایا مردم از اندوه، زدم پیمانه ای رندان

که گفتم من که مستم یار، که گفتم می بنوشی یار

بگفتا من همان هستم، که هستم بی خراباتان

گلاب پیر مستان را، بخواندم وردی پیش آن

بگفتم پیر مستان هم، نظر سوی نگار جان

گذاشتم دست یارم را، گذاشتم پای یارم را

دعای پیر مستان را، بنوش گلاب آن یاران

بدیدم حالش هست بدتر، بدیدم آن رخش زرد تر

بگفتم شیخ مسجد را، دعایی در ره جانان

که داد دعایی در دستم، بگفت، گذار به بالینش

که گفتم من در آن بالین، خودم دعای آن جانان

که گفتا شیخ مسجد هم، دوای درد یار، دستت

زدم تار و دفی پیشش، بخواندم یار فرهادان

که دیدم یار من یار شد، مثال سروی چون بت شد

بگفتا این کلام هر دم، که یارم بی رقیبانان

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 18:1 توسط سید مهدی نبوی نژاد منشاد |

برچسب: نویسنده: کامران حکیمی تاريخ: جمعه 16 تير 1396 ساعت: 19:43

صفحه بندی