آن غم فسون آید دمی، نگاه قد قامتت
صبح است بنفشه بوی خوش، زمین مثال نو گلی
در دست یار من که هست، پیاله ای در دست تو
ای یار من گویم به تو، وقت سحر وصال تو
آن لحظه ی نیاز تو، در بندگی شراب تو
وجود یار و موی تو، برده غم از آن جان تو
نی در سحر می خواند برام، از سوز عشق کوی تو
آن پیر ما سحر بگفت، افلاک حزین از یار تو
دفی نواز وجود یار، جنبندگان آن، یار تو
آن عاشق از، زان کوی تو، وقت سحر نالان تو
این جا کجاست ای پیر ما، اینقدر حزین این عشق تو
آن شاعر مست ما گوید مثال عشق تو
آن یار مستان زمان، نالان از آن وجود تو
بزرگی در، آن کوی تو، وقت سحر نالان تو
گوید به ما پیر عجب، این رهگذر والای تو
برچسب:
نویسنده: کامران حکیمی