بذاشتم سر به دیوارش، هزار دعای آن دیده
بگفتم عشق دهی یارم؟، بده یار سبک بالم
نشینم پیش رویش من، شوم مست هزار باده
کنار یار، چه عریانم، کنار یار، عجب مستم
تویی آن عافیت هستی، دهی جام هزار ساله
نشان ده رقص اندامت، نشان ده پیچش مویت
نشان ده هرزگیت را، به پیش یارت هر شبها
دلم مست شرابی که، تو نوشی و بنوشانم
که در تاریکی شبها، شوم مست گل اندامت
صدای تار بگو، تو که، که یارم غمزه ی غمها
ببین آن بادیه تنها، روانت را بشوووی یارم
که در تاریکی شبها، نشینم مست هر باده
ببین آن اختیار رفته، وصالت آرزوست یارب
که یک شب گرد محرابی، که یک شب پیش مولایی
نشینی تارنوازان را، ببینی ذکر یارب را
همه لبها به مستیش، همه سرها به رندیش
روان ها دل در آن یاری، که بخشد تازگی یارم
درد من از نوای نی، آن پیر ما در خانقاه
ذکر شفا دهد به ما، آن اشکها آن سوی یار
بی تو که من دم مرده ام، بی تو که نقشی بس خطا
رندان ببین مستان بگو، ذکر کریمن حق علی
ای آفتاب هر زمان، در ذکر ما سوی شما
عصیانگری هر دم کنیم، تا که رسیم وجود یار
آزاد شویم زندان تن، رها ز پرده ی فراق
تا که مثال عاشقی، میخوارگی شهادتم
برچسب:
نویسنده: کامران حکیمی