گفتم که ای شخص من هم، رسواترین زمان
رفتم به پیش آن شخص، دیدم در آن خیابان
دیدم هوری جوانی، بدکاره ی هر زمان
گفتن که مردم او را، باید حد خورد این جوان
گفتم به من به او که، من، رسواترین زمان
هر جا که خبطی دیدم، دیدم رسواترینم
آنها که هیچ هستند، پیش رسوایی من
بگفتم عارفی را، منم رسواترینم
بگفتا جرم تو چیست، که هر دم این سخن بس
بگفتم عارف جان، که من عاشق ترینم
که من هم دوست هستم، به مولا عشق ورزم
که مولایم علی است، که جان دل علی است
که هر دم می روم ره، دلم رسواترین من
که تو مولا علی جان، چه هستی در جهانش
که هر کس عشق مولاست، که هست رسواترین شخص
که آن عارف بگفتش، چه خوش گفت شاعرش جان
مریدان علی را، رسواترین زمان
اسمش که می آرم علی، گویند افراد زمان
یا علی گوید ببین، رسواترین زمان
گفتم نمی دانم که من، جرمم به پیش این بشر
هستم علی گویان ولی، گویند رسوای زمان
برچسب:
نویسنده: کامران حکیمی